روى گونسالس دو كلاويخو ( مترجم : مسعود رجب نيا )

310

سفرنامه كلاويخو ( فارسى )

آن بزرگ بدرون رفت آن را بيان كرد . اما ديد كه شاهزاده سخت پريشان و آشفته است و از غايت هراس نميداند چه كند . پس او را آسوده ساخت و به او اطمينان داد كه هيچ پريشان نباشد و خاطر مشغول ندارد كه اگر شاهزاده به او رخصت دهد خودش كار جهانشاه را ميسازد . آنگاه بازگشت و ناگاه با يك ضربهء شمشير سر جهانشاه را انداخت تا جهانشاه كشته شد همهء همراهانش با گريز جان بدر بردند . عمر ميرزا سر جهانشاه را برداشت و بىدرنگ آن را به بغداد فرستاد و به ميرانشاه و ابو بكر ميرزا تقديم كرد . عمر ميرزا به آنان نوشت كه سر دشمن در برابر آنان قرار دارد و همچنين نوشته بود كه نياى او مرده است ، آنان بايد هر دو نزد او بيايند و او حاضرست كه نسبت به ميرانشاه ، جانشين تيمور و امپراطور به حق آن سرزمين سوگند وفادارى بخورد . و نيز سپس بما گفتند كه چون ميرانشاه سر جهانشاه ( پسر عم ) خود را ديد كه چنين براى او فرستاده بودند از ترس اينكه درين كار فريبى باشد و پسرش مكرى انديشيده باشد ، به خود لرزيد و در صدد آن برآمد كه به « دشت ويان » « 1 » كه در بيرون تبريز واقع است ، براى ملاقات او نرود . اما دربارهء وقايعى كه در سمرقند درين زمان روى نمود ، چنان كه بعدها بما گفتند تا تيمور ( در اترار كه در آنسوى سيحون واقع است ، چنان كه گفتيم ) درگذشت ، * سران بزرگ و پيشخدمتهاى خاص منتهاى كوشش را بجاى آوردند كه موضوع را پنهان كنند تا آنكه پاسداران و نگهبانان براى آن خزانهء بزرگ ( كه در دژى در سمرقند بود ) بگمارند و به اين شيوه ملك را در دست گيرند . اما پنهان ساختن اين راز ممكن نشد و به زودى از خادم و ملازم از ماوقع آگاه شدند و دانستند كه تيمور براستى درگذشته است . بهنگام مرگ وى در پايتخت نوه‌اش خليل سلطان كه او نيز پسر ميرانشاه بود ، حضور داشت . او هم به مجرد اينكه خبر مرگ نياى خويش را ( در اترار ) شنيد ، همهء

--> ( 1 ) - Vian